مطالب داغ و باحال(با یه کلیک یه عمر حالشو ببر)


   مطالب داغ و باحال
موضوعات مطالب
نويسندگان وبلاگ
آمار و امكانات
»تعداد بازديدها:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 87
بازدید هفته : 189
بازدید ماه : 2223
بازدید کل : 324548
تعداد مطالب : 223
تعداد نظرات : 103
تعداد آنلاین : 3

طراح قالب

Template By: LoxBlog.Com

درباره وبلاگ

این وبلاگ شامل مطالب خیلی داغ و باحال و جذابی است که فقط با ورود به آن می توان لحظات خوب و با خنده فراوان صرف کرد. با ما باشید خوشحال باشید
لينك دوستان
آرشيو مطالب
پيوند هاي روزانه
» داستان جالب 29( دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ )

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ

شده ﺑﻮﺩ : "دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ. شما ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ

ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺳﺎﻋﺖ 10ﺩﻋﻮﺕ میﮐﻨﯿﻢ."

...

 

به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 28( حکیم بزرگ ژاپنی.. )

حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود ...

مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر

حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!

مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.

حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!

.

 

 به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 27(داستان-کوتاه-آموزنده-حکیم و شاگردانش )

حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتنداستراحت کنند. حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم این کار را کردند ولیخندهخنده ..............

 

 

به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 26( خانم پرستار )

ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻣﯽﮔﻔﺖ :


ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺠﺮﻭﺣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ اﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ .

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﺮﺩﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻡ؟


 

به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 27(عاشقانه و غم انگیز)

مریم دختری بود که هیچ موقع به عشق فکر نمیکرد زیرا عشق را

چیزی بیهوده می دانست. ولی به گل رز خیلی علاقه داشت و میدانست که

هرتعداد شاخه گل رز به چه معنی است.

اما هیچ وقت فکر نمیکرد که با همین گل های رز روزی عاشق کسی بشه.

تا این که روزی پسری به اسم آرش که مریم را عاشقانه دوست  داشت

و  از علاقه مریم به گل رز با خبر بود.

عشق خود را به او با تعداد گل هایی که به مریم میداد ابراز میکرد.

....

 

به ادامه مطلب بروید..

 


» داستان جالب 26(دختر روانشناس و پسر حقوقدان )

دختر روانشناس و پسر حقوقدان

 پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: «مزاحمتان نمي شوم کنار دست شما بنشينم؟»

دختر جوان با صداي بلند گفت: «نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم»

......

 

 

به ادامه مطلب بروید..


» داستان خیلی جالب 25(داستان مغز مرد و زن)

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

 

دکتر در حالي که قيافه نگراني به خودش گرفته بود
  گفت :"متاسفم که بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
 تنها اميدي که در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

  "اين عمل ، کاملا در مرحله أزمايش ، ريسکي و خطرناکه
  ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
  بيمه کل هزينه عمل را پرداخت ميکنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت کنين ."

  اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته هاي دکتر گوش مي کردن ,
  بعد از مدتي بالاخره يکيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

 به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 24(پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی...)

 

روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم

بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با

چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! 

 

 به ادامه مطلب بروید.. 


» داستان جالب 23 (داستان واقعی ما ایرانی ها)
ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکز خریدمان در دبی است؛استعدادمان در تهران کشف شده، اما نبوغمان در اروپا شکوفا می شود؛برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کار در اروپا خوشمان نمی آید، در ایالات متحده آمریکا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم؛برنامه های تلویزیونی مان از لوس آنجلس پخش و در

 

خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم، اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم؛در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم؛....

 به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 22( تست 3 داماد)

داستان امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.


یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.


یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد

وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
..........

 

 

 

به ادامه مطلب بروید..

 


» داستان جالب 21(عاشقانه)

عاشقانه

 مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

 

به ادامه مطلب بروید..


» داستان جالب 22: (سنگ)

داستان جالب سنگ

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

 به ادامه مطلب بروید..


ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : چهار شنبه 10 خرداد 1396برچسب:داستان جالب ,کرج داستان,داستان جدید,جدیدترین,بروزترین, داستان,داستان داغ, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» ۲ داستان خواندنی و آموزنده جدید

داستان خواندنی (هیچکس زنده نیست …)

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای
محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس
غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

...........................


» داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه (لیلی و مجنون)

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد

پس نامه ای به او نوشت و گفت

“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …....



» 3 داستان جالب

داستان جدید کلاغ و روباه

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.....


» فقر چیست؟؟؟
نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
 
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
 
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
 
..............................
 

ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:داستان جالب, شنیدنی, مطلب جالب, مطلب شنیدنی, مطالب قشنگ, مطالب زیبا, مطلب خواندنی, داستان خنده دار, داستان کوتاه, سرگرمی, داستان طنز جذاب و خنده دار, مطالب طنز, جالب و خنده دار, جالب, خنده دار, باحال, بامزه, جک, مطلب خنده دار, داستان عاشقانه, داستان آموزنده, مطالب شنیدنی, داستان شنیدنی, داستان جالب و آموزنده, داستان باحال,مطالب شنیدنی, مطالب جالب و آموزنده, , | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد
وقتی که تفاوت در رنگ و نژاد برتری می آورد!
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

.............

ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : چهار شنبه 23 فروردين 1391برچسب:داستان جالب, شنیدنی, مطلب جالب, مطلب شنیدنی, مطالب قشنگ, مطالب زیبا, مطلب خواندنی, داستان خنده دار, داستان کوتاه, سرگرمی, داستان طنز جذاب و خنده دار, مطالب طنز, جالب و خنده دار, جالب, خنده دار, باحال, بامزه, جک, مطلب خنده دار, داستان عاشقانه, داستان آموزنده, مطالب شنیدنی, داستان شنیدنی, داستان جالب و آموزنده, داستان باحال,مطالب شنیدنی, مطالب جالب و آموزنده, , | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» انسان های بزرگ

 

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست...............


» تفاوت دخترو پسر...(حتما بخون باحاله)

وقتی یک دختر حرفی نمی زند .
میلیونها فکر در سرش می گذرد .
وقتی یک دختربحث نمی کند .
عمیقا مشغول فکر کردن است .
وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند .
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود .
وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید :خوبم .
یعنی اصلا حال خوبی ندارد .
....


» نوشته جالب

بیماران روانی در تیمارستان


فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
......


» بی تو online ....

بی تو online شبی باز از آن room گذشتم.

همه تن چشم شدم دنبال ID تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از  case وجودم.

شدم آن user دیوانه که بودم.

وسط صفحه دسکتاپ room یادتو درخشید.

.................

 


» یه داستان جالب و آموزنده
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.
 
 
 

ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:داستان جالب, شنیدنی, مطلب جالب, مطلب شنیدنی, مطالب قشنگ, مطالب زیبا, مطلب خواندنی, داستان خنده دار, داستان کوتاه, سرگرمی, داستان طنز جذاب و خنده دار, مطالب طنز, جالب و خنده دار, جالب, خنده دار, باحال, بامزه, جک, مطلب خنده دار, داستان عاشقانه, داستان آموزنده, مطالب شنیدنی, داستان شنیدنی, داستان جالب و آموزنده, داستان باحال,مطالب شنیدنی, مطالب جالب و آموزنده, , | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» پـَـــ نــه پـَــــ (سری 3)

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

 گلچين برترين مينيمال هاي طنز و زيباي پـَـــ نــه پـَــــ اومدن خواستگاریم من و مامانم و بابام نشستیم، مادر طرف میگه عروس خانم ایشون هستن؟ مامانم گفت پـَـ نـَـ پـَـ اون سیبیل کلفت شکم گنده عروسه بهش میگیم بابا

 


ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:متن باحال,متن,باحال ,داستان کوتاه,داستان, کوتاه,داستان جالب,جالب,چیزهای قشنگ,, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» نامه محرمانه کمال تبریزی به اصغر فرهادی! ( آخر خنده )

کمال تبریزی کارگردان سرشناس سینمای ایران با ادبیات خاص خود یادداشتی برای تبریک به اصغر فرهادی نوشت.

کمال تبریزی

 

متن پیام به این شرح است:
..... 


ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:متن باحال,متن,باحال ,داستان کوتاه,داستان, کوتاه,داستان جالب,جالب, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» میخواهم معجزه بخرم

وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد

.....


» داستان کوتاه جالب

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..


» گربه ای که عاشق دزدی ست ! + عکس

به نظر می رسد که بیماری “جنون سرقت” (kleptomania) یا علاقه به دزدی بدون دلیل تنها در بین انسانها شایع نیست بلکه حیوانات نیز می توانند به این بیماری مبتلا شوند.

در این راستا، روزنامه “سانفرانسیسکو کرونیکال” گزارشی را به گربه ای به نام “داستی”، ۵ ساله، ساکن سن ماتیو در کالیفرنیا اختصاص داده است که از این مشکل رنج می برد.

این گربه تاکنون حداقل یکبار به تمام خانه های اطراف سر زده و با اشتیاق اشیای مختلفی به ویژه کفش، حوله، دستکش و عروسکهای پشمی را سرقت کرده است.

صاحبان داستی همراه با این گربه در خانه ای که بی شباهت به موزه اشیای مسروقه نیست زندگی می کنند. این “مجرم پشمالو” تاکنون در حدود ۶۰۰ شیء را به سرقت برده است.


» ماجرای خواندنی عروسی یک زن هندی با یک مار

 

یک زن ۳۰ ساله هندی بعد از اینکه عاشق یک مار کبری شد، با آن ازدواج کرد.

به گزارش سرویس بین الملل برنا به نقل از راشاتودی، این عروس هندی به نام “عاقله” گفته است: ‌به رغم این که مارها صحبت نمی‌کنند یا نمی‌فهمند، اما ما به طور منحصر به فردی باهم تفاهم داریم!
 


» حاملگی کودک 3 ساله

اتفاقی نادر، کودک سه ساله ای در کشور پرو، یک جنین در شکم خود نگهداری می کند.

به گزارش جذاب نیوز به نقل از شبکه آر تی روسیه، پدر " اسپاک پاکانا " بعد از گلایه فرزند سه ساله اش از درد معده، وی را به بیمارستان می برد.
.

 


» سوتی های باحال کلامی 1

*****

- توکل به هر چی که خدا بخواد !(توکل به خدا)

- شناسنامت رو بیار تمدید اعتبار بزن !

- بابام داره میره کربلا  -   واجب یا عمره !!؟!!

- ۳ تا قند آوردم ، ۲تا برای تو ۲تا برای خودم !

- هر اونس طلا  ۱۲۱۰ اونسه !

.............

 


ادامه مطلب ...
نويسنده : امید اسدی | تاريخ : یک شنبه 1 بهمن 1390برچسب:متن باحال,متن,باحال ,داستان کوتاه,داستان, کوتاه,داستان جالب,جالب,سوتی باحال,سوتی, | نوع مطلب : <-CategoryName-> |
» عجیب ترین بدن ساز دنیا
» یک مار پیتون وحشتناک، عاشق یک پسر شده است /تصویری

در کامبوج پسر بچه ای همراه با حیوان خانگیش که یک مار پایتون بسیار بزرگ است زندگی می کند.
زمانی که این پسر تنها ۳ سال داشت پدرش این مار را در خانه پیدا کرد. آنها این مار را به جنگل بردند و آزاد کردند ولی مار پیتون باز به خانه آنها بازگشت،از آن به بعد این مار حیوان خانگی این پسر بچه شد!


» پاسخ دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


» پول دود کباب

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: ................

 

 


 

» پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره!

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

 

 

 


» داستان های کوتاه جالب

داستان جدید - www.RadsMs.com

داستان جالب “آدمخوارها”

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
 


» هدیه ای برای دو نفر

هرگز نمی دانید کار ساده ی مهرآمیز چه شادمانی بزرگی را به ارمغان می آورد.

بری آبل

برای گردش در مرکز پورتلند روز زیبایی بود.ما گروهی وکیل بودیم که روز تعطیل می خواستیم خوش باشیم.هوا برای پیک نیک بسیار خوب بود؛بنابراین هنگام ناهار به طرف پارک کوچکی رفتیم.چون سلیقه های متفاوتی داشتیم،تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم.قرار شد هرکس هر چه می خواهد بخرد و چند دقیقه بعد روی چمن ها همدیگر را ببینیم.

.................


» مرد کارگر


هیچ وقت عادت نداشتم وقتی دو نفر با هم حرف می زنند، گوش بایستم. ولی یک شب دیر وقت به خانه برگشتم و از حیاط رد می شدم که اتفاقی صدای گفتگوی همسرم با پسر کوچکم را شنیدم.

...........

 


» داستان کوتاه (خلبان)

داستان کوتاه (خلبان)

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در

دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

................................

..........


» تست روانشناسی و شخصیت جالب

تست روانشناسی و شخصیت - www.RadsMs.com

سوالات را به دقت خوانده و با توجه به روحیات خود آن را در ذهن خود نگه دارید

سپس به قسمت تحلیل پاسخ ها بروید و نتیجه را مشاهده کنید

برای خواندن مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

امیدوارم لذت ببرید


» عناوين آخرين مطالب